نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۵۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فغان که هستی ما خرج آشنایی شد

بهار عمر به تاراج بینوایی شد

چو وحشیی که گرفتار در قفس گردد

تمام عمر در اندیشه رهایی شد

درین قلمرو پرصید از نگون بختی

درازدستی ما ناوک هوایی شد

شناوری است که بستند سنگ بر پایش

مجردی که گرفتار کدخدایی شد

اگر خموش نشیند دلش سیاه شود

چوشعله هر که بدآموز ژاژخایی شد

چه گنجها که تواند ز نقد وقت اندوخت

هر آن رمیدن که فارغ ز آشنایی شد

در آن چمن که به زر میخرنددلتنگی

چو غنچه خرده ما صرف دلگشائی شد

چنان فشرد مرا عشق آهنین بازو

که سنگ بر من دیوانه مومیایی شد

نشد ز شهپرتوفیق هیچ رهرو را

گشایشی که مرا از شکسته پاپی شد

ز شهریان خرابات می شودصائب

ز راه ورسم جهان هر که روستایی شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و غم‌انگیز شاعر می‌پردازد که از عدم آزادی و عشق دردناک رنج می‌برد. شاعر به وضعیت ناگوار و پیچیده‌ی خود اشاره می‌کند، به‌ویژه به اینکه چگونه زندگی‌اش تحت تأثیر آشنایی‌ها و ناکامی‌ها قرار گرفته است. او خود را مانند پرنده‌ای در قفس و یا شناوری با سنگ بر پای احساس می‌کند و به یادآوری از عشق و آزادی می‌پردازد که همچنان در جست‌وجوی آن است. در نهایت، از اینکه در دنیای مادی با مشکلات و دل‌تنگی‌ها مواجه است، ابراز ناامیدی می‌کند اما در عین حال به‌دنبال امید و رهایی می‌گردد.