غزل شمارهٔ ۳۸۹۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه گل نه لاله درین خارزار می ماند
دویدنی به نسیم بهار می ماند
مآل خنده بودگریه پشیمانی
گلاب تلخ ز گل یادگار می ماند
بساط خاک بودراه وخلق نقش قدم
کدام نقش قدم پایدار می ماند
به عشق کن دل خود زنده کز نسیم اجل
چراغ زنده دلی برقرار میماند
چنین که تنگ گرفته است بر صدف دریا
چه آب در گهر شاهوار می ماند
بریز برگ وبکش بار کز خزان برجا
درین حدیقه همین برگ وبار می ماند
مگر شهید به این تیغ کوه شد فرهاد
که لاله اش به چراغ مزار می ماند
غبار خط تو تابسته است در دل نقش
دلم به مصحف خط غبار می ماند
مه تمام هلال وهلال شد مه بدر
به یک قرار که در روزگار می ماند
زلاله وگل این باغ وبوستان صائب
به باغبان جگر داغدار می ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد زوال و ناپایداری زندگی و زیباییهاست. شاعر میگوید که نه گل و نه لاله در این دنیای پرخار و زشت باقی نمیماند و همه چیز در حال گذر است. حتی خوشیها و خندهها هم به گریه و پشیمانی تبدیل میشوند. زندگی و عشق زودگذرند و فقط یاد و خاطرهها ممکن است برای مدتی باقی بمانند. شاعر به ماندگاری عشق و دل زنده اشاره میکند، ولی در نهایت همه چیز به سرعت در حال تغییر و دگرگونی است. این شعر به زیبایی و غم زندگی و عشق پرداخته و از پیوند بین زیبایی و اندوه صحبت میکند.