نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۰۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سزد که خرده جان را کند نثار سپند

که یافت راه سخن در حریم یار سپند

سرشک گرم که گوهر فروز این دریاست

که مجمرست صدف در شاهوار سپند

ز آتشین رخ او بزم آب ورنگی یافت

که شد چو دانه یاقوت آبدار سپند

چنین که عشق مرا بیقرار ساخته است

ز آرمیده دلان است ازین قرار سپند

مدار دست ز بیطاقتی که می گردد

به دوش شعله ز بیطاقتی سوار سپند

فروغ حسن نفس سرمه می کند در کام

چه دل تهی کند از ناله پیش یار سپند

به عیش خلوت خاص تو چشم بی مرساد

که پایکوبان ز آتش کند گذار سپند

قیامت است در آن انجمن که عارض او

ز می فروزد و ریزد ستاره وار سپند

توان به بال رمیدن گذشت از عالم

که جسته جسته ز آتش کند گذار سپند

چه شد که ظاهر اهل دل آرمیده بود

که مجمرست زمین گیر وبیقرار سپند

چنان ز دایره روی یار حیران شد

که همچو مرکز گردید پایدار سپند

نوای سوختگان کوه را به رقص آرد

بنای صبر مرا کرد تارومار سپند

ز حسن طبع رهی باد دیده بد دور

که دشت مجمره گردید وکوهسار سپند

به اضطراب دل ما نمی رسد صائب

اگر چه هست به بیطاقتی سوار سپند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و تالمات روحی ناشی از آن نوشته شده است. شاعر به زیبایی و خلوص عشق اشاره کرده و از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او عشق را به عنوان نیرویی بی‌قراری و سوزان توصیف می‌کند که در دلش به‌وجود آمده و او را تحت تأثیر قرار داده است. زیبایی معشوق به سان دریا و یاقوت است و وی را از آرامش دور کرده و به حالتی آتشین و پرشور سوق داده است. شعر به تصویر کشیدن جذابیت و قدرت عشق، و تأثیر آن بر دل و جان انسان می‌پردازد، نشان‌دهنده‌ي دوری و نزدیکی احساسات عاشقانه است. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که این عشق نمی‌تواند به آرامش برسد و همواره جرقه‌ای از سوز و اشتیاق در درونش وجود دارد.