نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۱۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند

هزار عقد گهر با لب خموش برند

به حرف وصوت مکن وقت خود غبارآلود

که فیض آینه از طوطی خموش برند

بر آن گروه حلال است سیر این گلشن

که همچو غنچه زبان آورند وگوش برند

چنان ربوده اطوار بیخودان شده ام

که من ز هوش روم هر که را ز هوش برند

غبار صدفدلان است کیمیای وجود

ز باده فیض حریفان دردنوش برند

ز پای خم نرود پای من به سیر بهشت

مگر به عرصه محشر مرا به دوش برند

چه مهر برلب دریاتوان زد از گرداب

به داغ از سردیوانگان چه جوش برند

یکی هزار شود هوش من ز باده ناب

مگر به جلوه ساقی مرا ز هوش برند

به بزم غیر دل خویش می خورد عاشق

چو بلبلی که به دکان گلفروش برند

چنین که حسن تو بیخود شد از نظاره خود

مگر ز خانه آیینه اش به دوش برند

کجاست مطرب آتش ترانه ای صائب

که زاهدان همه انگشتها به گوش برند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احوالات عاشقانه و حالت‌های روحی عارفانه می‌پردازد. شاعر از حالت‌هایی سخن می‌گوید که در آنها آدمیان به زبان نمی‌آیند و سکوت را بر می‌گزینند، زیرا در این سکوت‌ها معنی و زیبایی عمیق‌تری نهفته است. او به تشبیهاتی مانند صدف و دریا و گلشن می‌پردازد که اشاره به غنای وجود و دانش‌آموزی دارند. شاعر همچنین بر این نکته تأکید دارد که عشق و شور و حال در دل عاشق مانند گل و بلبل است و در دنیای عشق، آدمی باید از عالم خود بی‌خبر شود و به غایت وصال برسد. با اشاره به باده و می و مجلس، گویی که او در پی کشف حقیقتی عمیق‌تر است و انتظار دارد که مطرب و سازنده آرامش بخشی بیاید تا لحظه‌های ناب عشق را تجلی کند. به طور کلی، این شعر استقلال آدمی در پی عشق و معرفت را به تصویر می‌کشد و دعوت به سکوت در مواجهه با زیبایی‌ها دارد.