نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۱۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سبکروان ز غم روزگار بیخبرند

چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند

جهان به دیده روشندلان نمی آید

ستاره های فلک از غبار بیخبرند

جماعتی که نفس ناشمرده خرج کنند

ز خرده گیری روز شمار بیخبرند

درون پرده گروهی که باده می نوشند

ز پرده سوزی صبح خمار بیخبرند

جماعتی که به جمعیت جهان شادند

ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند

درین بساط چو آیینه سیه پردازان

ز نقش نیک وبد روزگار بیخبرند

فکنده اند گروهی که در جهان لنگر

ز خوش عنانی لیل ونهار بیخبرند

چه نعمتی است که این دیده های کوته بین

ز حسن عاقبت انتظار بیخبرند

ز روی تازه فصل بهار سوختگان

چو لاله از جگر داغدار بیخبرند

چو سرو مردم آزاده در جهان صائب

ز انقلاب خزان وبهار بیخبرند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان غفلت و ناآگاهی برخی از مردم از مشکلات و واقعیت‌های تلخ زندگی می‌پردازد. شاعر به توصیف افرادی می‌پردازد که از درد و رنج‌های روزگار بی‌خبرند و فقط در لذت‌های زودگذر غوطه‌ورند. آنها به خوشی‌های ظاهری و جمعیت خود دلخوش هستند، بدون آنکه به تبعات و اختلافات موجود در جهان توجهی داشته باشند. او همچنین از کسانی سخن می‌گوید که به زیبایی‌های ظاهری زندگی مشغولند، اما از حقایق و عواقب تلخ زندگی بی‌خبرند. در نهایت، شاعر به وضعیت انسان‌های آزاد و آگاه اشاره می‌کند که با وجود زیبایی‌های فصل‌ها، از تغییرات و سختی‌های حیات غافل نیستند.