غزل شمارهٔ ۳۹۳۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جمال را نگه تلخ او جلال کند
حرام را لب میگون او حلال کند
زبان برگ گل از خون گرم بلبل سوخت
نه خون ماست که هر خار پایمال کند
خم سپهر نیاورد تاب باده عشق
دل شکسته چه مقدار احتمال کند
بر آن نهال رعونت به برگ کاهی نیست
گداز غیرت اگر سرو را خلال کند
شکسته است ز بس استخوان من ترسم
که همچو سایه هما را شکسته بال کند
سراب تشنه لبی را غبار منت نیست
فرو رود به زمین به که کس سؤال کند
سماع اختر وچرخ فلک ز ناله ماست
ز جوش فاختگان سرو وجد و حال کند
روان تیره من آب خویش را صائب
مگر به لنگر استادگی زلال کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعات عشق و درد و زیبایی میپردازد. او با بیان تلخیها و حرامها، نشان میدهد که چگونه عشق میتواند سختیها را تحمل کند و زیباییها را در دل نگه دارد. او به کمبودهای عشق و دل شکسته اشاره میکند و از ناتوانی دل در برابر مشکلات سخن میگوید. همچنین، به تنهایی و درد عمیق وجود خود اشاره دارد و میگوید که در میانه این مشکلات، تلاش میکند تا با ثبات و آرامش درونی خود را حفظ کند. شاعر در نهایت با اشاره به حالتهای عشق و نالههای دل، تلاش میکند تا از این دشواریها به آرامش و روشنایی برسد.