نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۴۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند

تمام دست شود خویش را بهم شکند

به شیشه خانه دلهای ما جه خواهد کرد

بتی که بال و پر طایر حرم شکند

مدار دست ز دامان آه روز مصاف

که قلب دشمن خونخوار این علم شکند

همیشه خنده کبک است در دهان کسی

که پای خویش به دامان کوه بهم شکند

نیم ز اهل شکایت ولیک می ترسم

که زور باده سبوی مرا بهم شکند

کمال مردی ومردانگی است خودشکنی

ببوس دست کسی را که این صنم شکند

مدار نامه توقع ازان شکسته دلی

که در نوشتن یک حرف صد قلم شکند

به خاکساری ما می برند شاهان رشک

که دیده است سفالی که جام جم شکند

شکست جوهر صاحبدلان نسازد کم

به پشت کار کند تیغ را چو دم شکند

کجاست سالک از خود گذشته ای صائب

که دامنی به میان در ره عدم شکند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تمجید از ویژگی‌های انسانی و فضایل اخلاقی می‌پردازد. شاعر به کسانی اشاره می‌کند که با تواضع و فروتنی به دیگران خدمت می‌کنند و خود را نادیده می‌گیرند. او به قدرت عشق و ارادت به دیگران اشاره می‌کند و می‌گوید که مردانگی در خود را شکستن و عشق ورزیدن به دیگران است. شاعر همچنین از خطراتی که در اثر غرور و توقع به وجود می‌آید، هشدار می‌دهد و به اهمیت humility و خاکساری در روابط انسانی اشاره می‌کند. به طور کلی، نویسنده سعی دارد مفهوم عمیق خودشناسی و فداکاری در راه عشق و خدمت به دیگران را بیان کند.