نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۵۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا که بستگی قفل از کلید بود

دگر چه دل نگرانی به ماه عید بود

نه دل نه بوسه نه دشنام می دهد لب او

بلاست دشمن جانی که ناپدید بود

جهان ز صبح شکر خنده توروشن شد

که دیده است شکر اینقدر سفید بود

اگر سپهر به بی حاصلان ندارد لطف

نبات بهر چه پهلو نشین بید بود

اگر دو عید بود خلق را به سال دراز

مرا ز نام تو هر ساعتی سه عید بود

نیفتد از نظر پاکدامنان هرگز

به رنگ آینه هرکس که پاک دیده بود

به یک تبسم دزدیده صید صائب کن

ز خوان لطف تو تا چند ناامید بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ابراز احساسات شاعر درباره عشق و ارتباط با معشوق می‌پردازد. شاعر ابتدا به وضعیت قفل و کلید اشاره می‌کند و دل‌نگرانی‌هایش را در ایام عید بیان می‌کند. او به فقدان عشق و محبت اشاره دارد، و از این که معشوق دیگر به او بوسه نمی‌زند یا دشنام نمی‌دهد، ابراز ناراحتی می‌کند. سپس به زیبایی و شکرینی دنیا در صبح اشاره کرده و به طرز بیان می‌کند که اگرچه دنیا به بی‌ثمران لطفی ندارد، اما عشق او به نام معشوقش همیشه شاداب و سرزنده است. او همچنین به پاکدامنی و دیدی که از عشق دارد پرداخته و به این نکته اشاره می‌کند که انتظار و امید به عشق باید ادامه داشته باشد. در نهایت، با یک تبسم و نگاه عاشقانه، او به خوان لطف معشوقش دعوت می‌کند و از ناامیدی می‌گریزد.