نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۸۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اسیر عشق تو دلتنگ از الم نشود

حجاب خنده این کبک کوه غم نشود

کجا به درهم ودینار می شود معمور

به درد وداغ تو هر دل که محتشم نشود

ز حرف مردم عالم کشیده دار انگشت

که زود عمر تو کوتاه چون قلم نشود

کراست زهره تواند به گرد ما گردید

اگر کبوتر ما دور از حرم نشود

به زیر بار ستم روزگار خم سازد

ز بار طاعت حق قامتی که خم نشود

به سنگ کم نکند التفات مرد تمام

خداپرست مقید به یک صنم نشود

که رو نهاد به هستی که از پشیمانی

نفس گسسته به معموره عدم نشود

ز انقلاب توان برد جان به همواری

که آب آینه هرگز زیاد وکم نشود

شود ز گردگنه پاک سینه ای صائب

که غافل از نفس پاک صبحدم نشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و دلتنگی عاشق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که عشق باعث رنج و درد می‌شود و حتی لبخند هم نمی‌تواند غم‌ها را پنهان کند. او از دنیا و مردم می‌گوید که عمر انسان کوتاه و به راحتی می‌گذرد و بر مشکلات زندگی و ستم‌ها اشاره می‌کند. شاعر می‌خواهد بر این نکته تأکید کند که هیچ چیز نمی‌تواند به روح انسان آسیب بزند اگر فرد به خداوند و طاعت او پایبند باشد. همچنین، او به اهمیت خلوص نفس و پاکی دل اشاره می‌کند و می‌گوید که یک دل پاک می‌تواند از گناه خود را پاک کند. به طور کلی، شعر در تلاش است تا پیچیدگی‌های عشق، درد، و روحانیت را بررسی کند.