نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۸۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سواد شب دل شب زنده دار می خواهد

زمین سوخته تخم شرار می خواهد

مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش

کسی که زندگی پایدار می خواهد

به دست نفس مده اختیار دل زنهار

که زنگی آینه خویش تار می خواهد

نیام دعوی شمشیر را کند کوتاه

زبان درازی منصور دار می خواهد

همان به است که قانع شود به دل خوردن

کسی که نعمت بی انتظار می خواهد

بجاست رفعت نام آوران پاک گهر

که هر که هست نگین را سوار می خواهد

چو غنچه مشت گریبان جمع کرده من

توجهی ز نسیم بهار می خواهد

به داغ ساخته نتوان فریب عاشق داد

که صیرفی زر کامل عیار می خواهد

ز من به آب شدن دست هم نخواهد شست

چنین که توبه مرا شرمسار می خواهد

ز چله مطلب کوته نظر بصیرت نیست

که دام چشم برای شکار می خواهد

کسی که می طلبدعقل ازین سبک مغزان

ز سرومیوه واز بید بار می خواهد

به بوی گل ز گلستان کجا شودقانع

کسی که خرمن گل در کنار می خواهد

نظر سیاه به این خاکدان مکن صائب

که حسن آینه بی غبار می خواهد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و نیازهای انسانی می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که برای درک و تجربه واقعی زندگی، فرد باید دل زنده و سواد لازم را داشته باشد. او به درد و رنج ناشی از جدایی عزیزان اشاره می‌کند و از دل‌هایی که در جستجوی آرامش و پایداری هستند، سخن می‌گوید. همچنین، شاعر هشدار می‌دهد که نباید اختیار دل را به نفس سپرد، زیرا این کار تنها به تاریکی و نقصان منجر می‌شود. از طرفی، اشاره به نیاز به قناعت و نعمت‌های بدون انتظار را نیز مطرح می‌کند و بر اهمیت بزرگی و پاکی نام آوران تأکید می‌کند. او خود را در حالتی شبیه به غنچه می‌بیند که در انتظار نسیم بهار و محبت است. شعر در نهایت با دعوت به نگاهی مثبت و پرهیز از منفی‌بافی در زندگی پایان می‌یابد و بر زیبایی‌های وجود انسان تأکید دارد.