نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۸۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد

به دست بی بصر آیینه بلور دهد

میی که اهل شعورند داغ نشأه آن

چرا کسی به فقیهان بی شعور دهد

چو هست نقد میسر وصال دختر رز

چرا به نسیه دل خویش کس به حور دهد

چرا دلیر نباشند باده پیمایان

که جوش باده صدای هوالغفور دهد

ز خویش خیمه برون زن صفای وقت ببین

چراغ تا ته دامن بود چه نور دهد

دل فسرده نیاید به کار بعد از مرگ

چراغ مرده کجا روشنی به گور دهد

گداختیم درین خاکدان کجا شد نوح

که آب مرحمتی سر به این تنور دهد

به آب تیغ قضا بشکند خمارش را

به هر که دور فلک باده غرور دهد

درین بساط نشیند درست نقش کسی

که دست طرح سلیمان صفت به مور دهد

به بی زبانی ما رحم می کند صائب

کسی که شمع تجلی به دست طور دهد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نقد و反思 دربارهٔ زندگی و ارزش‌ها می‌پردازد. شاعر دربارهٔ تناقضات موجود در تقسیم نعمت‌ها و دانش در جامعه سخن می‌گوید. او می‌پرسد که چرا شخصی که خود به زهد و پرهیزگاری مشهور است، چیزی را که به آن نیاز ندارد به دیگری می‌دهد. همچنین، اشاره به این دارد که عاقل‌ترها باید از لذت‌های زندگی بهره‌مند شوند و نه کسانی که فاقد شعورند. شاعر به این فکر می‌کند که چرا افرادی که به سادگی و صداقت زندگی می‌کنند، به راحتی از چیزهایی که ارزش بالایی دارند دست می‌کشند. او در نهایت به مفهوم از دست دادن زندگی و بی‌فایده بودن آن پس از مرگ اشاره می‌کند و بر اهمیت روشنی و آگاهی در زندگی تأکید می‌کند.