نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آهِ عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟

برق را پیراهنِ فانوس پوشیدن چرا

در میانِ رفته و آینده داری یک نفس

اینقدر هنگامه بر یک دم فرو‌چیدن چرا

جامه‌ای کز تن نروید، رزقِ مقراضِ فناست

بر لباسِ عاریت چون خار چسبیدن چرا

فوت شد گر از تو دنیا، دشمنی در خاک رفت

دست بر دست از سرِ افسوس مالیدن چرا

از حباب و موج، دریا می‌دهد تاج و کمر

بر سرِ این خرقهٔ صد پاره لرزیدن چرا

دستِ افسوسی است هر برگی که می‌روید ز شاخ

در چنین ماتم‌سرایی، هرزه‌خندیدن چرا

چیست دنیا تا به آن آلوده سازی دست خویش؟

بر سرِ خوانِ سلیمان کاسه‌لیسیدن چرا

آبِ حیوان در عقیقِ صبر پنهان کرده‌اند

این چنین آبِ گوارایی ننوشیدن چرا

در چنین وقتی که خوانِ فیض گسترده است صبح

چون گرانجانان ز جای خود نجنبیدن چرا

زین گلستان عاقبت چون باد می‌باید گذشت

بر درختی هر زمان چون تاک‌پیچیدن چرا

ترکِ کوشش دامنِ منزل به دست‌آوردن است

راهِ خود را دور می‌سازی ز کوشیدن چرا

درخورِ تلخی است صائب هر دوا را خاصیت

از سرِ رغبت حدیثِ تلخ نشنیدن چرا؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر پرسش‌هایی عمیق و فلسفی از زندگی و دنیا را مطرح می‌کند. شاعر به تأمل در رابطه انسان با دنیای فانی، ناپایداری لذات و غم‌های زندگی می‌پردازد. او به زندگی می‌نگرند و می‌پرسد چرا باید چیزی را که به زودی از دست می‌دهیم، با اشتیاق دنبال کنیم. از خود می‌پرسد که چرا باید در دنیای پر از درد و غم، همچنان به لهو و لعب بپردازیم. شاعر همچنین به ارزش واقعی زندگی و چگونگی گذراندن آن تأکید دارد و از ما می‌خواهد تا در مواقعی که فیض و نعمت در دسترس است، از آن بهره ببریم و در عوض، از رنج و افسوس دوری کنیم. در نهایت، او به یادآوری ضرورت تلاش و کوشش در زندگی می‌پردازد و متوجه می‌شود که نگاه به دنیا باید با نگرش عاقلانه و آگاهانه صورت گیرد.