نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۰۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز سینه ام نفس خوش برون نمی آید

نسیم خلد ز آتش برون نمی آید

چه دیده است خدنگت ز سینه گرمم

که از قلمرو ترکش برون نمی آید

ز خوی سرکش خوبان ملایمت مطلب

که نخل موم ز آتش برون نمی آید

در انتهای محبت خموش شد صائب

همیشه دود ز آتش برون نمی آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم خود صحبت می‌کند و تأکید می‌کند که احساسات وی به سختی ابراز می‌شوند. او اشاره می‌کند که هرچند درونش پر از احساسات و عشق است، اما نمی‌تواند آنها را به راحتی بیرون بریزد. همچنین به تضاد بین زیبایی‌های دل‌انگیز و سختی‌های آتش و درد می‌پردازد. در پایان، شاعر بیان می‌کند که هرگز نمی‌توان از آتش دلتنگی‌اش، دود و احساساتش را آزاد کند.