نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را

که باشد ناگزیر از مد بسم الله دیوان را

ز آزار دل سرگشتگان بگذر که این خجلت

ز میدان سر به پیش افکنده بیرون برد چوگان را

می روشن گهر میخانه را تاریک نگذارد

چراغ از خون گرم خود بود خاک شهیدان را

بهار حسن خوبان آب و رنگ از عشق می گیرد

که دارد تازه شور بلبلان زخم گلستان را

اگر دیوانه من آستین از چشم بردارد

کند فواره خون گردباد این بیابان را

طراوت برد از سیمای گردون سینه گرمم

سفال تشنه من ساخت دود تلخ، ریحان را

به زخم چرخ تن در ده که جز امید همواری

نباشد مرهم دیگر، درشتی های سوهان را

منال از تلخکامی، رو به درگاه کسی آور

که رزق مور می سازد شکرخند سلیمان را

در آن فرصت که در دیوانگی ثابت قدم بودم

ز لنگر کشتیم بی بال و پر می کرد طوفان را

معطر شد در و دیوار از افکار من صائب

اگر چه در صفاهان نیست بو، سیب صفاهان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق، مشکلات زندگی و اضطراب‌های درونی او می‌پردازد. او از درد و رنج دل سرگشتگان می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که زیبایی و زندگی از عشق و خلاقیت نشأت می‌گیرد. شاعر به سختی‌ها و ناکامی‌های خود اشاره می‌کند و از قدرت امید و عشق سخن می‌گوید که می‌تواند مرهمی بر زخم‌ها باشد. در نهایت، او از تأثیر افکار و احساساتش بر دنیای پیرامونش سخن می‌گوید و به زیبایی‌های پنهان در زندگی اشاره می‌کند، حتی اگر در شرایط دشوار باشد.