نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کو سرو قامتی که دل من ز جا برد

زنگ از دلم به یک نگه آشنا برد

عجز وفتادگی است سرانجام سرکشی

چون شعله شد ضعیف به خس التجا برد

خورشید اگر به سایه خود می برد پناه

آزاده هم به بال هما التجا برد

بخت سیاه هم ز هنرور شود جدا

گرتیرگی ز خویش آب بقابرد

نوبت به کس نمی دهد این چرخ سنگدل

سرگشته آن که بار به این آسیا برد

در رهگذار باد فروزد چراغ خویش

آن ساده دل که فیض ز کسب هوا برد

رفتم ز بزم وصل تو صدبار ناامید

یک ره ز روی طنز نگفتی خدا برد

از مال حرص طول امل کم نمی شود

کی پیچ وتاب گنج گهر ز اژدها برد

گر احتیاج اره گذارد به تارکش

غیرت کجا به همچو خودی التجا برد

چین از جبین ما نبرد عیش روزگار

آتش مگر شکستگی از بوریا برد

زین درد جان ستان که مسیحاست عاجزش

صائب مگر به شاه نجف التجا برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس ناامیدی و ضعف انسان در مقابل دشواری‌های زندگی است. شاعر با استعاره‌هایی همچون «سرو قامت» و «خورشید» به زیبایی‌ها و آرزوها اشاره می‌کند، اما در عین حال از عجز و سرکشی یاد می‌کند. زندگی را به دورانی پر از چرخش و ناپایداری تشبیه می‌کند که هیچ کس را در آن، زمانی نخواهد داد. اشاره‌هایی به نیاز و طلب در زندگی و همچنین نومیدی از رابطه‌های عاطفی وجود دارد. در انتها، شاعر به آسیب‌هایی که بر انسان‌ها فرود می‌آید، اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در برابر سختی‌ها، جز پناه بردن به معنویات یا بزرگانی همچون «شاه نجف» چاره‌ای نیست.