نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۹۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد

یک کشتی حباب به ساحل نمی رسد

زنهار محو شو که درین دشت راهرو

تا در ترد دست به منزل نمی رسد

موج از حقیقت دل دریاست بیخبر

در کنه ذات کس به دلایل نمی رسد

در اولین قدم پر جبریل عقل سوخت

هر پا شکسته ای به در دل نمی رسد

عاشق به بال جاذبه پرواز می کند

بی موج کف به دامن ساحل نمی رسد

دلهای بیقرار تسلی پذیر نیست

این کاروان ریگ به ساحل نمی رسد

شبنم به آفتاب رسید از فروتنی

از عجز هیچ نقص به کامل نمی رسد

خالی نمی کند دل خود را ز دود آه

تا این سپند شوخ به محفل نمی رسد

از بس به خون من جگر تیغ تشنه است

رشحی ازان به دامن قاتل نمی رسد

رفتم که غوطه در صف مژگان او زنم

نشتر به داد آبله دل نمی رسد

صائب عبث غبار تو از جای خاسته است

دست کسی به دامن محمل نمی رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان نگرانی‌ها و چالش‌های روحی و عاطفی انسان می‌پردازد. شاعر بر این باور است که فردی که در افکار بی‌معنا غرق شده باشد، نمی‌تواند به اهداف و آرزوهای واقعی خود دست یابد. در اینجا تصاویری از دریا، کشتی، دل، عشق و درد به کار رفته تا نشان دهد زندگی و تحقق آرزوها نیاز به تلاش، واقعیت و صداقت دارد. بدون حرکت و جستجو، انسان به جایی نمی‌رسد و دل‌های ناآرام نمی‌توانند آرامش را پیدا کنند. همچنین اشاره به این دارد که تمام تلاش‌ها در شرایط نادرست، بی‌فایده است و به نتایج مطلوب نمی‌رسد. شعر به نوعی به تلاش برای درک عمیق‌تر زندگی و عشق اشاره دارد و تأکید می‌کند که تنها از سکوت و صبر می‌توان به حقیقت و کمال دست یافت.