نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلتیدن چرا؟

گِل به روی آفتابِ روح مالیدن چرا

جسمِ خاکی چیست کز وی دست نتوان برفشاند؟

گَردِ دست و پای خود چون گربه لیسیدن چرا

خاکِ صحرای عدم از خونِ هستی بهترست

بر سرِ جان اینقدر ای شمع لرزیدن چرا

کور را از رهبرِ بینا بریدن غافلی است

بی‌سبب از عیب‌بینِ خویش رنجیدن چرا

سروِ من، با سایهٔ خود سَر‌گرانی رسم نیست

اینقدر از خاکسارِ خویش رنجیدن چرا

سنگ را پَر می‌دهد شوقِ عزیزانِ وطن

ای کم از سنگِ نشان، از جا نجنبیدن چرا

(قدرِ شعر تر چه می‌دانند ناقص‌طینتان؟

آب حیوان بر زمینِ شوره پاشیدن چرا)

(عمر چون بادِ بهاری دامن‌افشان می‌رود

در میانِ خار و خس چون گل نخندیدن چرا)

بعدِ عمری از لبِ لعلِ تو بوسی خواسته است

اینقدر از صائبِ گستاخ، رنجیدن چرا؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به طور کلی درباره‌ی بی‌معنی بودن غصه خوردن و درد کشیدن به خاطر مسایل دنیوی و فناپذیری انسان است. شاعر از پیدایش و زوال جسم مادی سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که چرا باید به خاک و جسمی که به راحتی می‌تواند مورد بی‌توجهی قرار گیرد، این‌قدر اهمیت بدهیم. او همچنین به زوال و گذر عمر اشاره می‌کند و از این می‌پرسد که چرا باید از مشکلات و عیوب خود رنجیده خاطر باشیم. در نهایت، شاعر به زیبایی‌ها و لحظات زندگی اشاره می‌کند و از خواننده می‌خواهد که به جای غصه خوردن، از زندگی لذت ببرد.