نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد

زین قفل زنگ بسته در عیش باز شد

دوران بی نیازی خوبی به سر رسید

هر حلقه ای ز خط تو چشم نیاز شد

چین از کمند وحشت نخجیر می برد

زلف تو از کشاکش دلها دراز شد

چون غنچه خون دل ز شکر خنده اش چکد

از منت نسیم دهانی که باز شد

طومار زندگی ز طمع می شود تمام

کوتاه عمر شمع ز دست دراز شد

از آفتاب پاک شود دامن نگاه

چشمی که دید روی ترا پاکبازشد

از گوهرش غبار یتیمی نمی رود

آن راکه چون صدف لب خواهش فراز شد

محمود اگر چه زیروزبرکردهند را

آخر شکسته از سر زلف ایاز شد

از طفل مشربی همه اوقات عمر ما

در گفتگوی ابجد عشق مجاز شد

آزاده ای که پای به دامان خود کشید

چون سرو در ریاض جهان سرفراز شد

سودای ما ز سرزنش ناصحان فزود

روشن چراغ ما ز دم سردگاز شد

طفلان تمام روی به صحرا نهاده اند

در دشت تاجنون که هنگامه ساز شد

صائب نمی شود خمش از سرمه خزان

هرکس به ذوق بلبل ما نغمه ساز شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف زیبایی‌های عشق و عشق‌بازی می‌پردازد. او از لعل لب‌ها و زلف‌های دلنشین محبوب سخن می‌گوید و اینکه چگونه این زیبایی‌ها می‌توانند دل را شاد کنند و زندگی را دلپذیر سازند. دوران بی‌نیازی و خوشی‌ها به تصویر کشیده می‌شود، همچنین احساسات عمیق و پیچیدگی‌های عشق را بیان می‌کند. شاعر از شگفتی‌های احساسات و زیبایی‌های طبیعت و عشق می‌نویسد و به طور کلی، به شادی‌ها و غم‌های ناشی از عشق و زیبایی اشاره می‌کند. در انتها، به تأثیرات عشق و شور و شوق آن بر زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق می‌تواند به انسان قوت قلب و انگیزه بخشد.