نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۰۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از شب نشین هند دل من سیاه شد

عمرم چو شمع در قدم اشک وآه شد

پنداشتم ز هند شود بخت تیره سبز

این خاک هم علاوه بخت سیاه شد

صبح وطن کجاست که در شام انتظار

چون شمع افسر وکمرم اشک وآه شد

بگذر زحسن گندمی ومگذر از بهشت

زین برق فتنه خرمن آدم تباه شد

باشد همیشه در صف عشاق سربلند

آن را که آه ابلق طرف کلاه شد

می جستم از زمین خبر صدق لب به لب

از غیب اشاره ام به دم صبحگاه شد

محراب سر به سجده افتادگی نهاد

روزی که طاق ابروی او قبله گاه شد

سنگ ملامت از کف طفلان گرفت اوج

داغ جنون به فرق مرا تا کلاه شد

از بس چراغ دیده به راه تو سوختیم

از پیه دیده شعله نور نگاه شد

غافل نظر به چهره زرد منش فتاد

زان روز باز رنگ ز رخسار کاه شد

صائب چه اعتبار براخوان روزگار

یوسف به ریسمان برادر به چاه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حسی عمیق و ناشی از عشق و درد سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که زندگی‌اش به خاطر عشقش تیره و تنگ شده است و مانند شمعی در حال ذوب شدن است. شاعر با حسرت به وطن و امیدهایش می‌نگرد، در حالی که تحت تأثیر زیبایی و فریبنده‌گی عشق قرار دارد. او از داغ عشق و جنون ناشی از آن سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چطور عشق می‌تواند انسان را دچار درد و رنج کند و در عین حال سوز و شوقی در دل داشته باشد. در این میان، او به مقامات عرفانی و ناپایداری روزگار نیز اشاره می‌کند و در نهایت، به قصه‌ی یوسف و برادرش می‌پردازد، تا نشان دهد که عشق و تنهایی می‌تواند انسان را به چالش بکشد.