غزل شمارهٔ ۴۱۱۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد
از آرمیدن دل من جستجو چکد
آب حیات در قدح خضر خون شود
روزی که آب تیغ مرا در گلو چکد
از آب خضر تشنه لبان را شکیب نیست
مشکل که خونم از دم شمشر او چکد
صد پیرهن عرق کند از پاکدامنی
شبنم اگر به دامن آن گل فروچکد
گلگونه عذار کنندش سمنبران
خونابه ای که از دل بی آرزوچکد
زان دم که چون پیاله مرا چشم باز شد
نگذاشتم که باده ز دست سبو چکد
دامن ز رنگ وبوی گل ولاله می کشد
چون خون من دلیر بر آن خاک کو چکد
تیغی است آبدار به خونریز سایلان
هر آستانه ای که بر او آبرو چکد
صائب ز دل برون ندهم اشک و آه را
آن غنچه نیستم که ز من رنگ وبو چکد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأملاتی درباره عشق و شوق میپردازد. شاعر احساس میکند که دلش به دنبال آرامش و زندگی است، اما در دنیای سخت و بی رحم، درد و اشک او نمایان میشود. او از زخمهای عاطفی و کینهای که بر او میریزد سخن میگوید و به زیباییها و لطافتهای دنیا اشاره میکند، اما در نهایت به غم و اندوه خود در برابر این زیباییها اشاره دارد. شاعر نمیخواهد احساساتش به سادگی از بین برود و به رنگ و بوی گل توصیف میشود. این شعر بازتابی است از تضاد میان زیبایی و درد، زندگی و مرگ، شوق و ناامیدی.