نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را

تپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را

چنان از دیدن وضع جهان آشفته گردیدم

که جمعیت شمارد دیده ام خواب پریشان را

چراغ صبح صادق روشن از خورشید تابان شد

گل از چاک گریبان سر برآرد صدق کیشان را

دل آزاری ندارد جز خجالت حاصل دیگر

نمک شد آب تا بر زخم آمد سینه ریشان را

عجب دارم به هوش آیند حیران ماندگان تو

اگر محشر نمکدان بشکند در چشم، ایشان را

خیال آشنا رویی که می گردد به گرد من

ز من بیگانه خواهد کرد صائب قوم و خویشان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره زندگی و اوضاع جهان می‌پردازد. شاعر از ارتباط میان روح و جسم و تپش دلهایی که پریشان هستند صحبت می‌کند. او به مشاهدهٔ نابسامانی‌های جهان و تأثیر آن بر خود اشاره می‌کند و از اینکه چطور جمعیت و مردم حول او در خواب و حیرت به سر می‌برند، ابراز شگفتی می‌کند. همچنین، او به روشنایی صبح و باز شدن گل‌ها از چاک گریبان اشاره می‌کند که نمادی از حقیقت و صداقت است. دل آزارها و خجالت‌های ناشی از درد و رنج نیز در شعر به چشم می‌خورد، و شاعر به این نکته می‌پردازد که اگر قیامت رخ دهد، چه احساسی به ماندگان دست خواهد داد. در پایان، شاعر از خیالی آشنا که دور او می‌چرخد سخن می‌گوید و به احساس جدایی و بیگانگی با قوم و خویشانش اشاره می‌کند. به‌طور کلی، این شعر نگاهی عمیق به تنهایی و دلشکستگی‌های انسانی دارد.