نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۷۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا سالکان به آبله پایی نمی رسند

صد سال اگر روند به جایی نمی رسند

تا التجا به ناخن تدبیر می برند

این عقده ها به عقده گشایی نمی رسند

این کاهها چنین که مقید به دانه اند

هرگز به وصل کاهربایی نمی رسند

از موج اضطراب اگر پر برآورند

این آبهای مرده به جایی نمی رسند

دارند تا نظر به پروبال خویشتن

این بی سعادتان به همایی نمی رسند

تا از قبول نقش نگردند ساده دل

این آبگینه ها به جلایی نمی رسند

واقف نمی شوند که گم کرده اند راه

تا راهروان به راهنمایی نمی رسند

جمعی که چون قلم پی گفتار می روند

چون طفل نی سوار به جایی نمی رسند

چون نی به برگ وبار نیفشانده آستین

عشاق بینوا به نوایی نمی رسند

بی حاصلی نگر که از این باغ پر شجر

این کورباطنان به عصایی نمی رسند

داد زمین سوخته ماکجا دهند

این ابرها به داد گیایی نمی رسند

تا سالکان به عشق نگردند آشنا

صائب به نور عقل به جایی نمی رسند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان ناکامی‌ها و بی‌حاصلی‌هایی می‌پردازد که انسان‌ها در جستجوی حقیقت و عشق تجربه می‌کنند. شاعر تأکید می‌کند که بدون آگاهی و تلاش‌های درست، انسان‌ها به هدف‌های خود نمی‌رسند. به ویژه، افرادی که به خدا یا عشق پناه نمی‌برند یا در مسیر نادرست قدم برمی‌دارند، در نهایت به جایی نمی‌رسند. او همچنین به توصیف وضعیتی می‌پردازد که در آن افراد با وجود تلاش‌های بسیار، چون به درک و شناخت حقیقت نرسیده‌اند، به بی‌حاصلی می‌رسند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که تنها با آشنایی به عشق حقیقی و ترسیم راه درست می‌توان به جایی رسید.