نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۸۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مخمور را نگاه تو سرشار می‌کند

بدمست را عتاب تو هشیار می‌کند

آیینه را که مست شکر خواب حیرت است

مژگان شوخ چشم تو بیدار می‌کند

خال تو هر زمان به دلی می‌کند قرار

این نقطه بین که دور چو پرگار می‌کند

هر عزلتی مقدمه کثرتی بود

یوسف ز چاه روی به بازار می‌کند

دل می‌خورد ز حرف سبک خون خویش را

این شاخ را شکوفه گرانبار می‌کند

از بس که دید آینه من ندیدنی

جوهر بدل به سبزه زنگار می‌کند

خورشید هرکجا که دچار تو می‌شود

از انفعال روی به دیوار می‌کند

شستند گرد پنبه حلاج را به خون

زاهد همان عمارت دستار می‌کند

حیرت مرا ز هر دو جهان بی‌نیاز کرد

این خواب کار دولت بیدار می‌کند

بلبل ز ناله فاخته از گفتگوی ماند

صائب همان حدیث تو تکرار می‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف اثرات عشق و زیبایی معشوق بر دل و جان شاعر می‌پردازد. شاعر می‌گوید که نگاه معشوق مستی‌هایش را از بین می‌برد و او را هشیار می‌کند. همچنین، مژگان زیبای او می‌تواند هر آینه‌ای را بیدار کند و خال او به دل‌ها آرامش می‌دهد. شعر به ارتباطات عمیق و دلنشین بین عشق و زیبایی اشاره دارد و از تأثیر شگفت‌انگیز معشوق بر دنیای شخصی شاعر سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر از حیرت و شگفتی ناشی از این عشق به عنوان منبعی از قدرت و تحرک یاد می‌کند.