نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با خاطر گرفته کدورت چه می کند

با کوه درد سنگ ملامت چه می کند

در خشکسال آب گهر کم نمی شود

بخل فلک به اهل قناعت چه می کند

باران بی محل ندهد نفع کشت را

در وقت پیری اشک ندامت چه می کند

خال ترا به یاری خط احتیاج نیست

این دزد خیره پرده ظلمت چه می کند

سیلاب صاف شد ز هم آغوشی محیط

با سینه گشاده کدورت چه می کند

وحشت چو رو دهد همه جا کنج عزلت است

از خود رمیده گوشه عزلت چه می کند

تعمیر خانه شاهد ویرانی دل است

آن را که دل بجاست عمارت چه می کند

از پشت زرنگار خود آیینه فارغ است

محو تو سیر گلشن جنت چه می کند

صائب مرا به درد دل خویش واگذار

بیمار بی دماغ عیادت چه می کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ احساسات و دردهای عمیق انسانی صحبت می‌کند. شاعر به کدورت‌ها و ناراحتی‌هایی که در دل داریم اشاره می‌کند و از سوالاتی می‌پرسد که نشان‌دهندهٔ عجز انسان در برابر مشکلات زندگی است. او تأکید می‌کند که در دوران‌های سخت و بی‌ابر، صبر و قناعت چه تأثیری دارد و در زمان پیری، ندامت و پشیمانی چه احساسی به انسان می‌دهد. شاعر همچنین به عشق و جدایی، بی‌میلی به زندگی و احساس بی‌کس بودن اشاره می‌کند و از بی‌فایده بودن برخی تلاش‌ها در برابر دردهای قلبی سخن می‌گوید. در نهایت، او از دیگران می‌خواهد که درد دلش را درک کنند، زیرا خود در درد و رنج است.