نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۰۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زاهد هوای عالم بالا نمی کند

این رود خشک روی به دریا نمی کند

آسوده است زاهد خشک از فشار عشق

شهباز قصد سینه صحرا نمی کند

در رستخیز رو به قفا حشر می شود

اینجا کسی که پشت به دنیا نمی کند

نتوان به کوه غم دل ما را شکست داد

از فیل مست کعبه محابا نمی کند

اینجا اگر به دانه نبندی دهان مور

در زیر خاک با تو مدارا نمی کند

بیهوده دست بر دل ما می نهد طبیب

لنگر علاج شورش دریا نمی کند

درد سخن همان به سخن می شود علاج

این درد را مسیح مداوا نمی کند

مریم به رشته ای که بتابد ز مهر خویش

از آسمان شکار مسیحا نمی کند

در سایه حمایت عشق است جان ما

ما را زبون خود غم دنیا نمی کند

جز ناخن شکسته و آه جگرخراش

از کار ما گره دگری وا نمی کند

صائب غبار سینه مشکل پسند ماست

داغی که کار دیده بینا نمی کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به بیان حال زاهدی می‌پردازد که از عشق و دلدادگی‌اش بی‌خبر است و به زندگی دنیا بی‌توجه است. او همچنان خشک و آسوده از فشار عشق به سر می‌برد و به سمت عالم بالا نمی‌رود. شاعر به دوری از غم‌ها و دردهای زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی طبیب نیز قادر به درمان دردهای عمیق دل نیست. در نهایت، عشق و حمایت عشق از جان انسان‌هاست که در برابر مشکلات دنیوی آنها را مقاوم می‌سازد و این غزلی عمیق از درد و محبت می‌باشد که نشان‌دهنده تلاش‌های بی‌نتیجه برای درمان دردهای درونی است.