نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۱۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر یوسف مرا به دو عالم بها کنند

گرد کسادیم به نظر توتیا کنند

جمعی که زیر چرخ شبی روز کرده اند

چون شمع دل خنک به نسیم فنا کنند

چون برق تیغ نعل زوالش در آتش است

کسب سعادتی که ز بال هما کنند

نتوان به خواب دردل شب فیض صبح یافت

کاین در به روی دیده بیدار واکنند

این راه دور زود به انجام می رسد

از دست اختیار عنان گر رها کنند

آزادگان که دست به عالم فشانده اند

سیر بهشت در دل بی مدعاکنند

جای ترحم است به جمعی که چون حباب

خود را ز بحر دور به کسب هوا کنند

ای مدعی بسوز که عشاق بی زبان

صد داستان به یک تپش دل ادا کنند

اشکش ز دل غبار کدورت نمی برند

چشمی که تر به یاوری توتیا کنند

صائب جماعتی که به معنی رسیده اند

حاشا که التفات به آب بقا کنند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و ارزش‌های معنوی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که اگر یوسف (نماد زیبایی و عشق) به دو جهان ارزش بدهد، هنوز در نظر او بی‌ارزش خواهد بود. افرادی که در دنیای مادی غرق شده‌اند، مانند شمعی در دمای فنا، دلشان را به باد می‌دهند. شاعر اشاره می‌کند که به سعادت واقعی نمی‌توان در خواب شب دست یافت و تنها با بیداری و آگاهی می‌توان به مقصد نزدیک شد. همچنین، آزادگان و حقیقت‌جویان بدون ادعا، بهشت و نعمت‌های آن را در دل خود تجربه می‌کنند. خودخواهی و دوری از معنویت به چالش کشیده می‌شود و عاشقان حقیقی که به زبان نمی‌آیند، احساسات خود را با یک تپش قلب بیان می‌کنند. در نهایت، شاعر به جمعی که به حقیقت رسیده‌اند می‌نگرد و آنها را از التفات به زندگی مادی و ناپایدار برحذر می‌دارد.