نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۶۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل چون کمال یافت سخن مختصر شود

لب وا نمی کند چو صدف پر گهر شود

آیینه شکوه بیهده از زنگ می کند

اینش سزاست هر که پریشان نظر شود

این بیغمی که در دل سنگین توست فرش

از زور خنده چشم تو مشکل که تر شود

تلخی نمی کشد چو صدف در میان بحر

قانع ز ابر هر که به آب گهر شود

گر بوی گل به جذبه کند رهبری مرا

دام وقفس به بلبل من بال وپر شود

در دل سیاه نیست دم گرم را اثر

از جوش بحر عنبر تر خامتر شود

ابر سیاه حامل باران رحمت است

از خط امیدواری من بیشتر شود

در بحر عشق تن به فنا ده که چون حباب

هر کس که سر نهاد در او تاجور شود

پرهیز کن ز صحبت آهن دلان که آب

جاری به جوی تیغ چو شد بد گهر شود

نادان به سیم وزر شود از صاحبان هوش

از گوشوار اگر شنوا گوش کر شود

ناقص بود ز آفت عین الکمال امن

ماه تمام دنبه گداز از نظر شود

از آتش است سنگ محک بید و عود را

اخلاق خوب وزشت عیان از سفر شود

زینسان که در زمانه ما خوار شد سخن

طوطی کجا ز خوش سخنی معتبر شود

شوید ز روی عنبر اگر بحر تیرگی

صائب امید هست شب ما سحر شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان نکات عمیق و فلسفی درباره دل و عشق می‌پردازد. او می‌گوید وقتی دل به کمال می‌رسد، سخن کوتاه و مختصر می‌شود و عواطف عمیق نمی‌توانند به راحتی بیان شوند. همچنین، اشاره می‌کند که دل سنگین و بی‌غم نمی‌تواند به سادگی تحت تأثیر خنده و شادی قرار گیرد. عشق و زیبایی مانند گلی است که در جذب انسان‌ها اثر دارد و انسان باید به عشق و فانی شدن در آن بپردازد. در انتها، شاعر به خطر صحبت با افرادی با دل‌های سرد و ناامید اشاره می‌کند و تاکید می‌کند که کیفیت صحبت و رفتار انسان‌ها می‌تواند بر افکار و احساسات دیگران تأثیر بگذارد. او در نهایت به امیدواری می‌پردازد و بر این باور است که شکوه و زیبایی می‌تواند زندگی را روشن‌تر کند.