نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۱۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا بوسه ای به من ز لب دلستان رسید

جانم به لب رسید ولب من به جان رسید

دست نوازش دل ازجای رفته شد

هر نامه ای که از تو به این ناتوان رسید

گیرم قدم به پرسش من رنجه ساختی

بیش است درد ازان که به دردم توان رسید

با آن که تیغ غمزه او در نیام بود

زخمش به مغز پیشتر از استخوان رسید

معراج زهد خشک به منبر رسیدن است

نتوان به بام چرخ به این نردبان رسید

از یک نگاه خون جهانی به خاک ریخت

در یک گشاد تیر به چندین نشان رسید

پوچ است چون حباب ز دریا بر آمده

حرف محبتی که ز دل بر زبان رسید

زان پر گل است گلشن حسنت چهار فصل

کز دست رفت هر که به این گلستان رسید

قلب است نقد دوست نمایان روزگار

بیچاره یوسفی که به این کاروان رسید

احوال من مپرس که با صدهزار درد

می بایدم به درددل دیگران رسید

تا کرد بیخودی ز عناصر مجردم

از چار موجه کشتی من بر کران رسید

صائب امیدوار به بخت جوان شدم

تا دست من به دامن پیر مغان رسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات و تجربیات عاشقانه و دردهایی که در پی آن وجود دارد می‌پردازد. شاعر به استقبال بوسه‌ای از معشوق می‌رود که جانش را به لب رسانده است. او از نامه‌ها و پیام‌های معشوق می‌گوید که به او رسیده و هر کدام بر دردش افزوده. شور و شوق عاشقانه او با ذکر غمزه و زخم‌های ناشی از آن همراه است. او به معراج زهد و تفکر اشاره می‌کند و ابراز می‌دارد که دستیابی به آنچه در آرزویش است دشوار است. همچنین به تأثیر نگاه عاشقانه و عشق می‌پردازد که منجر به تغییرات قابل توجهی در زندگی می‌شود. نهایتاً، شاعر به مشکلات و دردهایی که در زندگی دارد نیز اشاره کرده و در انتها بخت جوان را امیدوارانه به تصویر می‌کشد.