نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۳۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در سینه نهان گریه مستانه نگردد

سیلاب گره در دل ویرانه نگردد

جویای دل صاف بود چهره روشن

آیینه محال است پریخانه نگردد

نزدیکی شمع است جهانسوز وگرنه

فانوس حجاب پر پروانه نگردد

کافر ز قبول نظر خلق شود دل

این کعبه محال است صنمخانه نگردد

از سرکشی نفس شود زیر و زبر جسم

در خانه نگهبان سگ دیوانه نگردد

هنگامه مستان نشود گرم ز هشیار

از شیشه خالی سر پیمانه نگردد

شایسته زنجیر بود حق نشناسی

کز سلسله زلف تو دیوانه نگردد

خال لب او چون خط شبرنگ برآورد

در کان نمک سبز اگر دانه نگردد

زلفی که بود درشکن او دل صد چاک

محتاج به مشاطگی شانه نگردد

روزی به در خانه او بی طلب آید

درویش اگر بر در هر خانه نگردد

صائب نبود هیچ کم از دولت بیدار

خوابی که گرانسنگ به افسانه نگردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و رازهای عشق و دل پرداخته است. او می‌گوید که در دل فرد گریه و حسرت نهفته است و این حس نمی‌تواند در یک دل ویران بماند. چهره‌ای صاف و روشن می‌تواند نشانه‌ای از دل صادق باشد، و در واقع به وضعیت عشق اشاره دارد که هرگز نمی‌تواند محجوب و پنهان بماند. شاعر به تضادها در زندگی و عشق نیز اشاره می‌کند، مانند شمع و پروانه، و بیان می‌کند که برخی از احساسات و تجربیات تنها از طریق عشق و زیبایی قابل درک هستند. او به شور و حال مستانه و عواقب ناشی از سرکشی نفس نیز اشاره می‌کند و در نهایت تأکید می‌کند که انسان باید به شناخت واقعی و عشق بیدار برسد و از خواب غفلت خارج شود.