غزل شمارهٔ ۴۳۵۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشم تو که پروای نظر باز ندارد
چون است که از سرمه نظر باز ندارد
اهل دل وحرف گله آمیز محال است
در قافله ما جرس آواز ندارد
طومار شکایت چه به دستش دهی ای دل
پروای سر زلف خود از ناز ندارد
چون رو به ره شوق گذاریم که از ضعف
رنگ رخ ما قوت پرواز ندارد
گل آب شد از ذوق نواسنجی بلبل
آتش اثر شعله آواز ندارد
هر کس نتواند به تو حال دل خود گفت
هر تیغ زبان جوهر این راز ندارد
کبکی که نریزد ز لبش قهقهه شوق
شایستگی چنگل شهباز ندارد
صائب من وتو بلبل دستان زن شوقیم
ما را ز نوا فصل خزان باز ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به احساسات عمیق و ناتوانی در بیان عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از کمبودهایی در ارتباطات عاطفی سخن میگوید و به تضاد بین شوق و ضعف اشاره میکند. او نشان میدهد که چگونه دلها در قافله عشق نمیتوانند صدای گلایه یا شکایت را بشنوند و این موضوع را به دشواری در بیان احساسات متصل میکند. در پایان، شاعر تأکید میکند که عشق و شوق حقیقی فراتر از واژههاست و با شعلههای درونی انسانها ارتباط دارد.