نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دلم خاک مراد خویش داند نامرادی را

کند گرد یتیمی گوهرم گرد کسادی را

ز تنگی در دل پر خون من شادی نمی گنجد

ز من چون غنچه تصویر، رنگی نیست شادی را

نظر بست از تماشا بوالهوس، تا یار نو خط شد

خط ریحان غبار چشم باشد بی سوادی را

به خواری زیستن، از عزت ناقص بود بهتر

گوارا کرد بر من قیمت نازل کسادی را

چرا صائب برون آیم ز خلوت، من که می دانم

به از کنج دهان یار، کنج نامرادی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس ناامیدی و تنهایی خود می‌پردازد. او می‌گوید که دلش رنج و ناکامی را درک می‌کند و از یتیمی و کسادی زندگی‌اش گله‌مند است. شادی از دلش دور است و نمی‌تواند در او جایی داشته باشد. او به سختی زندگی و بی‌معنایی آن اشاره می‌کند و می‌گوید که زندگی در خفت و ذلت از زندگی با احترام اما ناقص بهتر است. در نهایت، او از خلوت و دوری از یار خود سخن می‌گوید و حسرتی از نامرادی را در دل دارد.