نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۷۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل را چه خیال است به می شاد توان کرد

این غمکده ای نیست که آباد توان کرد

گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد

خون در دل بیرحمی صیاد توان کرد

معذور بود هر که فراموش کند از من

وحشی تر ازانم که مرا یاد توان کرد

از ناله جرس را نگشاید گره دل

دل چون تهی از درد به فریاد توان کرد

هرگز نشود تیر کج از زور کمان راست

ما را چه خیال است که ارشاد توان کرد

چون شعله خس نیم نفس بیش نباشد

از مستی اگر وقت خوش ایجاد توان کرد

از فکر کنی خالی اگر شیشه دل را

از ذکر خدا پر ز پریزاد توان کرد

فریاد که در سینه من بر سر هم غم

چندان نفتاده است که فریاد توان کرد

دل نیز خنک می شود از آه سحرگاه

صائب اگر آتش خمش از باد توان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و اندوه خود می‌پردازد. او از ناتوانی دل در شاد شدن سخن می‌گوید و اشاره به غم و اندوهی دارد که در زندگی‌اش وجود دارد. او از سختی و وحشت عشق و یادآوری که در دلش جا دارد، سخن می‌گوید و خود را وحشی‌تر از آن می‌داند که دیگران او را فراموش کنند. شاعر می‌گوید که دلش دردی دارد که با فریاد هم نمی‌تواند آن را برطرف کند و همچنین به تداوم غم و سختی در زندگی اشاره می‌کند. به طور کلی، شعر به شناخت و تجربه عاطفه انسانی و چالش‌های مرتبط با آن می‌پردازد.