نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۹۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به جای سبزه چو ایام زندگی بسر آید

زبان مار ز خاک سخن گزیده بر آید

عجب که طی شود این راه کز ستیزه طالع

ز پا چو خار کشم ناخنم به سنگ بر آید

بغل گشاده چو صبحم ستاره ریز چو گردون

به این امید که خورشید رویم از سفر آید

کجاست باد مرادی که بی فسون معلم

سفینه ام به کران زین محیط پر خطر آید

نه روی آینه ای در نظر نه آینه رویی

چگونه طوطی بی مثل من به حرف در آید

شگون ندارد بستن کمر به خون ضعیفان

ز رگ گشودن ماخون ز چشم نیشتر آید

زمانه ای است که بندند بر رخش در کنعان

اگر به دست تهی ماه مصر از سفر آید

به جنگ دشمن عاجز مرو که در ره مردی

اگر به سنگ خورد تیغ به که بر سپر آید

مرا که صبح نشاط از سواد نامه بخندد

کدام عید به این می رسد که نامه بر آید

چه جای خامه که از درد چون قلم بشکافد

حدیث هجر اگر بر زبان نیشتر آید

به جیب خاک فرو برده سر به طالع وارون

چگونه دانه امید ازین بهار بر آید

فضای خاک شکرزار شد ز کلک تو صائب

که دیده از نی بی مغز اینقدر شکر آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعاتی چون گذر زمان، ناامیدی و تلاش در زندگی می‌پردازد. شاعر در ابتدا به این موضوع اشاره می‌کند که وقتی زمان زندگی به پایان می‌رسد، تنها خاطرات و مشکلاتی مانند زبان مار باقی می‌ماند. او از سختی‌های مسیر زندگی می‌گوید و اینکه چقدر دشوار است که بتوانیم به آرزوهایمان برسیم. شاعر به امید دیدن خورشید پس از سفر اشاره می‌کند و نگران از آینده و موانع زندگی است. شعر همچنین به بی‌احساسی زمان و عدم ارتباط با واقعیت‌های زندگی اشاره دارد. شاعر می‌گوید که در این زمانه نه نوری در راه است و نه امیدی برای بهبود شرایط. او از درد و رنج انسان‌ها و فشارهای اجتماعی می‌گوید و ابراز می‌کند که مقابله با دشواری‌ها بسیار چالش‌برانگیز است. در نهایت، شاعر با بیان این‌که امیدهایش در خاک گم شده‌اند، به ناامیدی عمیق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که در چنین فضایی، چطور می‌تواند به آینده امیدوار باشد. شکر و زیبایی‌های خالی از احساس را نیز مورد نقد قرار می‌دهد.