غزل شمارهٔ ۴۵۷۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من نمی آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار
بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار
گفتگوی توبه می ریزد نمک در ساغرم
پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار
از خمار می گرانی می کند سر بر تنم
تا سبک گردم سبوی باده بر دوشم گذار
کرده ام قالب تهی از اشتیاقت عمرهاست
قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار
گر به هوشیاری حجاب حسن مانع می شود
در سرمستی سری یک بار بر دوشم گذار
شرح شبهای دراز هجر از زلف است بیش
پنبه ای بر لب از آن صبح بنا گوشم گذار
می چکد چون شمع صائب آتش از گفتار من
صرفه در گویایی من نیست، خاموشم گذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از نوعی سرخوشی و بیخبری میگوید و به مفهوم عدم توانایی در درک حقیقت اشاره دارد. او بیان میکند که در دنیای شلوغ و جوشان خود، هیچگاه به ساحل آرامش نخواهد رسید. او میخواهد از مناظر و گفتگوهای توبه دور بماند و به لذتهای دنیوی ادامه دهد. از احساسات خود سخن میگوید و به اهمیت عشق و هجرانی که تجربه کرده، اشاره میکند. در نهایت، او به ناتوانیاش در بیان احساساتش میپردازد و از خاموشی و سکوتش مینالد.