غزل شمارهٔ ۴۶۸۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به زندگی دل آزاده را ز تن بردار
سبک چو باد صبا شو، ره چمن بردار
به گرگ باید اگر داد چون مه کنعان
مکن مضایقه و دل ز پیرهن بردار
ز جان کهنه محال است تازه گردد دل
بکوش و جان نو از باده کهن بردار
بهار چون ز لطافت به چشم درناید
تمتعی ز گل و سرو و یاسمن بردار
چون از نظاره یوسف ترا نصیبی نیست
ذخیره نظر از وصل پیرهن بردار
تراکه دیدن سیمین بران میسر نیست
تمتعی ز تماشای جامه کن بردار
دهان و چشم ولب خویش گوش کن چون جام
دگر چو شیشه مرا مهر از دهن بردار
چو شبنم از رخ گل چشم آب ده صائب
چو آفتاب برآید دل از چمن بردار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ارائه تصاویری از زندگی و زیباییها میپردازد. شاعر به دل دلآزاده توصیه میکند که از قید و بندهای دنیوی رها شده و همچون بادی سبک به زندگی بپردازد. او میگوید که برای رسیدن به زیباییهای زندگی باید از ترس و تردید دور شود و جرات داشته باشد. همچنین اشاره میکند که باید از دل کهنه رها شده و با نوشیدن بادهای نو، جان تازهای به خود ببخشد. شاعر به زیبایی بهار و گلها اشاره کرده و تاکید دارد که باید تلاش کرد تا از زیباییهای زندگی بهرهمند شد، حتی اگر نتوان به وصال محبوب دست یافت، باید از تماشای زیباییها لذت برد. در نهایت، با تشبیه به شیشه و گل، بر لزوم بهرهمندی از زندگی و زیباییهای آن تاکید میکند.