نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۱۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از خود برون نیامده دیوانه ام هنوز

مشغول خاکبازی طفلانه ام هنوز

درخون خود مضایقه با تیغ می کنم

خام است جوش باده میخانه ام هنوز

هرچند عمرهاست که بیگانه ام ز عقل

درباغ عشق سبزه بیگانه ام هنوز

عمری است گرچه دور ز میخانه مانده‌ام

گردد ز بوی می سر پیمانه ام هنوز

خاکسترم به باد فنا رفت و شمعها

خون می کنند بر سر پروانه ام هنوز

هرچند هفتخوان را شکسته ام

در ششدرست همت مردانه ام هنوز

باآن که خوشه ام ز ثریا گذشته است

آزروی غیرت است خجل، دانه ام هنوز

پیری اگرچه بال وپرم رابهم شکست

دل می پرد به صحبت طفلانه ام هنوز

صائب گذشته است زسرآب و می جهد

بی اختیار العطش از دانه ام هنوز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حالت دیوانگی و بی‌تابی خود اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که هنوز در دنیای کودکانه و بی‌خیالی خود غرق است و از واقعیت‌ها فاصله دارد. با وجود سال‌ها دوری از عقل و آگاهی، همچنان به عشق و زیبایی‌های آن دل بسته است. او از بوی مشروبات و میخانه‌ها همچنان حس زنده‌ای دارد و نشان می‌دهد که با وجود تمام مشکلات و شکست‌ها، هنوز هم آرزوها و حس زیبایی را در دل دارد. شاعر به پیری و مشکلات آن اشاره می‌کند، اما به رغم این مسائل، هنوز جوانی و شوق کودکی در وجودش زنده است. در نهایت، او به طمع و عطش درونی خود برای زندگی و محبت اشاره می‌کند، که هرگز از میان نرفته است.