نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دامگاه تازه ای پرواز را منظور بود

این که می کردم نفس را راست گاهی در قفس

گز ز تنهایی بنالد محض کافر نعمتی است

هرکه چون صیاد دارد خانه خواهی در قفس

چشم وا کردن به روی بیوفایان مشکل است

کاش می بود از حریم بیضه راهی در قفس

از دل صدچاک می بینم جمال یار را

بر گلستان دارم از حسرت نگاهی در قفس

چاره زندانی افلاک تسلیم است و بس

نیست غیر از زیر بال خود پناهی در قفس

دل نشد عبرت پذیر از تنگنای آسمان

می رود هرمویم از غفلت به راهی در قفس

سایه گل نیست جای خواب و ما دلمردگان

راست می سازیم هردم خوابگاهی در قفس

بی پر و بالی مگر صائب به داد ما رسد

کز پر خود گاه در دامیم و گاهی در قفس

گر ببینم روی گل را صبحگاهی در قفس

خط آزادی شود هر مد آهی در قفس

گوشه چشمی است از صیاد ما را التماس

هست باغ دلگشای مانگاهی در قفس

بند و زندان بر دل خوش مشرب من بار نیست

کز دل واکرده دارم پیشگاهی در قفس

خاطر صیاد را نتوان پریشان ساختن

ورنه داردسینه صد چاک، آهی در قفس

در گرفتاری است اندک التفاتی بی شمار

می زند پهلو به شاخ گل، گیاهی در قفس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس تنهایی و اسارت اشاره دارد. او می‌گوید که زندگی مانند دامگاه، پرواز را محدود کرده و انسان را در قفس تنهایی گرفتار کرده است. چشم‌پوشی از بی‌وفایی دیگران دشوار است و آرزو دارد که راهی به آزادی وجود داشته باشد. با وجود درد و رنج، شاعر همچنان به زیبایی‌های زندگی و جمال یار امید دارد و به دنبال چاره‌ای برای رهایی از تنگنای آسمان و قفس وجودی‌اش است. او در مورد حسرت و آرزوهایی که در دل دارد سخن می‌گوید و می‌خواهد از این وضعیت آزاد شود، اما به نظر می‌رسد که چاره‌اش فقط تسلیم است. در نهایت، شاعر به ارتباط خود با گل و طبیعت اشاره می‌کند و به دنبال نوری از امید در این قفس است.