نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۴۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از ما حدیث زلف و رخ دلستان مپرس

طوفان رسیده را ز کنار و میان مپرس

حیران عشق راخبراز هجر و وصل نیست

از خار خشک حال بهار و خزان مپرس

ناخن مزن به سینه ماتم رسیدگان

از بیدلان حدیث دل خونچکان مپرس

پیش خدنگ او سخن از نیشکر مگو

تا مغز هست، یکقلم ار استخوان مپرس

چون گل نظر به سینه صدچاک من فکن

از تیغ بازی مژه دلستان مپرس؟

از دشمنان خود نتوان بود بی خبر

آخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟

دوری نیازموده چه داند هجر چیست

از موج آب، حال جگر تشنگان مپرس؟

تیر کج ازنشان خبر راست چون دهد؟

از طالب نشان، خبر بی نشان مپرس

آن را که هست باتو زبان و دلش یکی

دل رابه خامه تانکنی یکزبان مپرس

در زیر کوه قاف پر مور راببین

از بار عشق، حال دل ناتوان مپرس

تا می توان شنید ز موران تلخکام

وصف شکر ز طوطی شیرین زبان مپرس

در خاک و خون تپیدن خورشید راببین

دیگر ز بی نیازی آن آستان مپرس

بنگر چه رغبت است به ساحل غریق را

صائب عیار شوق من و اصفهان مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احوالات عاشقانه و دشواری‌های عشق می‌پردازد. شاعر از دیگران می‌خواهد که درباره زلف و زیبایی محبوب نپرسند و از طوفان‌های احساسی و آلام عشق سخن نگویند. او بیان می‌کند که حقیقت عشق و دوری را تنها کسی که تجربه کرده، می‌داند. همچنین اشاره می‌کند که دل‌های زخمی و ماتم‌زده نیازی به سوال ندارند و در مورد احساسات عمیق و خستگی خود از دیگران جویا نشود. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و نمادین، به تضادهای عشق، هجر و وصال می‌پردازد و تأکید می‌کند که درد و رنج عشق را نمی‌توان با کلمات توصیف کرد. در نهایت، او از کسی می‌خواهد که در این مسیر دشوار و پر از احساسات عمیق با او همدلی کند.