نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۴۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از زلف کافر تو نجسته است هیچ کس

قید فرنگ رانشکسته است هیچ کس

از خود برون نیامده نتوان به حق رسید

گوهر به چشم بسته نجسته است هیچ کس

غیر از سپند خال که رو سخت کرده است

در آتش این چنین ننشسته است هیچ کس

با زاهد فسرده مگو حرف درد و داغ

نان در تنور سرد نبسته است هیچ کس

پرهیز چون کنم ز می ایام نوبهار؟

ازآب خضر دست نشسته است هیچ کس

غیر از قبا کسی ز اسیران سینه چاک

بر قامت تو بند نبسته است هیچ کس

جز خط دل سیاه که آن زلف راشکست

بال و پر هما نشکسته است هیچ کس

جز من که مایلم به دهان و میان تو

دل رابه هیچ و پوچ نبسته است هیچ کس

یک مو نمانده است تعلق به جان مرا

این رشته را چنین نگسسته است هیچ کس

زین سرکشان که دعوی زورآوری کنند

شاخ غرور رانشکسته است هیچ کس

در هیچ ذره نیست که شوری ز عشق نیست

صائب ز قید عشق نجسته است هیچ کس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره شدت عشق و تعلق خاطر شاعر به معشوق است. شاعر اشاره می‌کند که هیچ کس نتوانسته از زلف معشوق آزاد شود و به حقیقت برسد. آن‌ها نمی‌توانند از عشق خود رهایی یابند و این حس در وجود آن‌ها وجود دارد. شاعر همچنین به تنگناها و سختی‌های عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی زاهدان نیز نمی‌توانند از درد و رنج عشق فرار کنند. در نهایت، شاعر می‌گوید که هیچ کس نتوانسته بندهای عشق را بشکند و همه در قید آن مانده‌اند. این شعر حسرت و زیبایی عشق را به تصویر می‌کشد.