نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۶۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش

می توان گردید تا از پیروان رهبر مباش

تا کسی انگشت نگذارد به حرفت چون قلم

خودحسابی پیشه خود ساز، سر دفتر مباش

در حضور اهل دل چون گل سراپا گوش شو

پیش اهل حال چون سوسن زبان یکسر مباش

از زبان خوش چو جوهر ریشه در دلها دوان

تشنه خون کسان چون تیغ بدگوهر مباش

تیغ را جوهر بود به از نیام زرنگار

گر ز ارباب کمالی، بسته زیور مباش

تشنگان رامی دهد تسکین به آب خشک خویش

در مروت از عقیق سنگدل کمتر مباش

تیرگی در آستین دارد لباس عاریت

چون مه ناقص به نور دیگری انور مباش

سکه از بهر روایی پشت بر زر کرده است

زاهدان را معتقد از ترک سیم و زر مباش

می توان تا شد بیابان مرگ از درد طلب

نقش بالین و غبار خاطر بستر مباش

صبح نزدیک است، نور شمع می گیرد هوا

بیش ازین ای بیخبر در بند بال و پر مباش

گر درین دریا نگردی بال و پر چون بادبان

سنگ راه کشتی سیار چون لنگر مباش

تا به خون خود نسازی تشنه صائب خلق را

از رگ گردن به چشم مردمان نشتر مباش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نوعی هشدار و نصیحت می‌پردازد. شاعر به فردی می‌گوید که از دنبال کردن ظاهر و ظواهر دوری کند و به جای آن، بر حقیقت و خودسازی تمرکز کند. او به اهمیت سکوت و تفکر در حضور اهل دل اشاره می‌کند و بر لزوم نیکوکاری و فروتنی تأکید دارد. شاعر همچنین به این نکته اشاره دارد که تجمل و زینت‌ها اهمیت چندانی ندارند و بهتر است انسان‌ها به درون خود و صفات اخلاقی توجه کنند. در نهایت، به این مسئله پرداخته می‌شود که انسان باید در زندگی‌اش به دنبال حقیقت و پرهیز از ظواهر فریبنده باشد و در تلاش برای بهبود خود، از حاشیه‌ها و بی‌اهمیتی‌ها دوری کند.