نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۷۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عاشقان را مغز در سر گر نباشد گو مباش

کف اگر در بحر پرگوهر نباشد گو مباش

داغ در دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش

حلقه بیرون در گر زر نباشد گو مباش

سیل واصل شد به دریا بی‌دلیل و رهنما

عزم صادق را اگر رهبر نباشد گو مباش

می‌شود نقش مراد از ساده‌لوحی جلوه‌گر

بر رخ آیینه گر جوهر نباشد گو مباش

می‌توان کردن به روی گرم تسخیر جهان

گر ز انجم مهر را لشکر نباشد گو مباش

سخت‌رویی میهمان را روی‌گردان می‌کند

خانه آیینه را گر در نباشد گو مباش

ناله نی راست صد تنگ شکر در آستین

بندبندش گر پر از شکر نباشد گو مباش

نیست جای پرفشانی تنگنای آسمان

گر مرا سامان بال و پر نباشد گو مباش

نامش از آیینه دارد عمر جاویدان اگر

آب حیوان رزق اسکندر نباشد گو مباش

نیست لنگر گیر دریای پرآشوب جهان

کشتی ما را اگر لنگر نباشد گو مباش

انفعال روسیاهی آب می‌سازد مرا

آب در صحرای محشر گر نباشد گو مباش

بس بود خاکی که بر سر کرده‌ام در زندگی

بر سر خاکم عمارت گر نباشد گو مباش

دل ز شکر می‌برد صائب ز شیرینی سخن

طوطی ما را اگر شکر نباشد گو مباش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به بیان اهمیت وجود لایه‌های پنهانی و عوامل ضروری در عشق و زندگی می‌پردازد. شاعر تأکید می‌کند که وجود چیزهای ارزشمند و اساسی، مثل عشق، لنگر، یا زینت، برای تجربه‌ی درست و عمیق زندگی ضروری است. به عبارتی، اگر عنصر مهمی در زندگی یا عشق وجود نداشته باشد، بهتر است که در آن زمینه فعالیتی نداشته باشیم. شاعر از تصاویری همچون دریا، خانه، و کشتی برای تشریح نظرش استفاده کرده و نشان می‌دهد که بی‌معنا بودن شرایط، به بی‌اهمیتی نتیجه می‌انجامد. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که نه تنها عشق، بلکه هر چیزی که در زندگی داریم، باید از جوهر واقعی و مهر برخوردار باشد تا ارزشمند باشد.