نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای که از عالم معنی خبری نیست ترا

بهتر از مهر خموشی سپری نیست ترا

اگر از خویش برون آمده ای چون مردان

باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا

سرو از بی ثمری خلعت آزادی یافت

جگر خویش مخور گر ثمری نیست ترا

می کند همرهی خضر، بیابان مرگت

اگر از درد طلب راهبری نیست ترا

بر شکست قفس جسم ازان می لرزی

که سزاوار چمن بال و پری نیست ترا

بگسل از خویش و به هر خار که خواهی پیوند

که درین ره ز تو ناسازتری نیست ترا

زان به چشم تو بود روی زمین خارستان

که چو نرگس به ته پا نظری نیست ترا

سنگ را می شکند سنگ، ازان مغروری

که درین هفت صدف، هم گهری نیست ترا

نیست در بی هنری آفت نخوت صائب

شکوه از بخت مکن گر هنری نیست ترا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تفقه و تفکر درباره وجود انسان و جایگاه او در دنیا می‌پردازد. شاعر به کسی که از عالم معنویت بی‌خبر است می‌گوید که بهتر است خاموشی را برگزینند. اگر از خود بی‌خود شده‌ای، نگران نباش چرا که دیگر سفری برایت نیست. او به آزادی و عدم فایده‌ای که از آن به دست نمی‌آید اشاره می‌کند و می‌گوید که نباید از درد و رنج ترسی داشت، زیرا تنها در این مسیر می‌توان راه را یافت. همچنین، اگر نمی‌توانی از قفس جسم بیرون بیایی، بدان که در این عالم شرایطی بهتر برای تو وجود نداشته است. شاعر به خیانت به خود و پیوستن به چیزهای بی‌مقدار نیز اشاره می‌کند و می‌گوید که در نهایت شاید هنری وجود نداشته باشد که سبب غرور شود. با این حال، او تأکید می‌کند که نباید به بخت بد خود شکایت کرد اگر هنری برای خود نیافته‌ای.