نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شد گلو سوزتر از خط لب همچون شکرش

قیمتی گشت ازین گردیتیمی گهرش

پسته می گشت نهان در دل شکر دایم

چون نهان شد به خط سبز لب چون شکرش؟

زلف وقت است که به چهره او خال شود

بس که پیچد به خود از غیرت موی کمرش

گر چنین نشو و نما می کند آن تازه نهال

سرو چون سبزه خوابیده شودپی سپرش

حاصلی نیست ازان نخل برومند مرا

تا نصیب لب و دندان که باشد ثمرش

بلبلی راکه به بی برگ و نوایی آموخت

برگ گل ناخن الماس بود بر جگرش

نتوان بست به زنجیر خود آرایان را

نعل طاوس درآتش بود ازبال وپرش

عشق کرده است مرا برسر خوانی مهمان

که زجان سیر شدن هست کمین ما حضرش

گر به گوهر رسد سنگ شکستی سهل است

وای برآن که شکستی رسد از هم گهرش

صائب از بوسه آن لب، دهنی شیرین کن

تانگشته است نهان در پر طوطی شکرش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌ها و جذابیت‌های عشق اشاره می‌کند. او از لب‌هایی شکرین و ظریف سخن می‌گوید که با رنگ سبز خود، دل را می‌رباید. زلف‌های پریشان و زیبایی چهره معشوق نیز حسادت و شگفتی را به وجود می‌آورد. شاعر از ناکامی‌های خود در عشق و آرزوهای بی‌ثمرش یاد می‌کند و به بلبل‌هایی اشاره دارد که در بی‌برگی و تنهایی آموخته‌اند. عشق برای او سفری پرمخاطره و شیرین است، اما درد و غم ناشی از شکستن دل را نیز احساس می‌کند. در نهایت، او از بوسه‌ای که شیرینی و نشانی از عشق دارد، لذت می‌برد.