غزل شمارهٔ ۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شد به دشواری دل از لعل لب دلبر جدا
این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا
نقش هستی را به آسانی ز دل نتوان زدود
بی گداز از سکه هیهات است گردد زر جدا
آگه است از حال زخم من جدا از تیغ او
با دهان خشک شد هر کس که از کوثر جدا
کار هر بی ظرف نبود دل ز جان برداشتن
زان لب میگون به تلخی می شود ساغر جدا
گر در آمیزد به گلها بوی آن گلپیرهن
من به چشم بسته می سازم ز یکدیگر جدا
در گذر از قرب شاهان عمر اگر خواهی که خضر
یافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا
بی سرشک تلخ، افتاد از نظر مژگان مرا
رشته میگردد سبک چون گردد از گوهر جدا
چون نسوزد خواب در چشمم؟ که شبهای فراق
اخگری در پیرهن دارم ز هر اختر جدا
نیست چون صائب قراری نقش را بر روی آب
چون خیال او نمی گردد ز چشم تر جدا؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جدایی و فراق صحبت میکند. او به دشواری دل کندن از معشوق اشاره دارد و میگوید که این جدایی همچون کبابی است که از آتش جدا شده، و آثاری از آن در دلش باقی مانده است. همچنین بیان میکند که نمیتوان به راحتی از یادآوری معشوق و زخم جدایی رهایی یافت و این درد همواره با انسان همراه است. شاعر به تلخی این جدایی میپردازد و تأکید میکند که برخی آثار و عواطف هرگز از بین نمیروند. او از شبهای بیخوابی و ناراحتی خود میگوید و اشاره میکند که خیال معشوقش هیچگاه از ذهنش دور نمیشود. در نهایت، او همچون قطرهای بر روی آب، در جستجوی آرامش است، اما جدایی معشوقش همواره او را آزار میدهد.