نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۱۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش

به دیده آب نگردد ز مهر تابانش

گل عذار تو را حاجت نگهبان نیست

که هست از عرق شرم خود نگهبانش

کند ز لطف بدن کار اخگر سوزان

فتد اگر گل بی‌خار در گریبانش

اگر چه مایده حسن را نهایت نیست

ز پاره دل خویش است رزق مهمانش

گل صباح،دربسته آیدش به نظر

فتاد دیده هر کس به روی خندانش

مرا ز پسته‌دهانی است چشم دلسوزی

که شور حشر بود گرده نمکدانش

به هیچ قطره باران به چشم کم منگر

که هست مخزن گوهر ز سینه‌چاکانش

ز لقمه حرص گدا کم نمی‌شود صائب

لب سؤال دگر می‌شود لب نانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است درباره زیبایی و تاثیر آن بر دل و جان انسان. شاعر به زیبایی معشوقه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که با دیدن چهره‌اش، هر کسی حیران و شگفت‌زده می‌شود. او همچنین به خاصیت‌های گل و عطر آن اشاره می‌کند و می‌گوید که زیبایی معشوق برای خود نگهبان دارد و نیازی به نگهبانی ندارد. احساسات و شور و شوق ناشی از عشق و محبت در این شعر مشهود است. شاعر به نقش زیبایی در روح و روان انسان‌ها نیز اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق و زیبایی از جمله خوراک روح است. در نهایت، او از جاذبه و تاثیر عمیق عشق بر انسان‌ها صحبت می‌کند و توصیه می‌کند به زیبایی نگاه نشود که هنری معنوی و عمیق است.