نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۱۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

که راست تاب شکرخنده‌های پنهانش ؟

که شور حشر بود گرده نمکدانش

ز خون صید حرم کعبه داغ لاله شده است

هنوز تشنه خون است تیغ مژگانش

ازین صید جهان به جهان دگر رساند مرا

خوشا سری که دود پیش پیش چوگانش

به حلقه سر زلف تو چشم بد مرساد!

که آفتاب بود روزن شبستانش

به پاکدامنی از قید عشق نتوان رست

که چشم بر رخ یوسف گشوده زندانش

چه عارض است که در آفتاب زرد خزان

بهار می‌چکد از خط همچو ریحانش

به داغ العطشم سوخته است سنگدلی

که نیست ریگ روان تشنه در بیابانش

ز جبهه عرق شرم می‌توان دانست

که سر به مهر حباب است آب حیوانش

کدام نامه صائب نگشت طی چون صبح

که آفتاب نگردید مهر عنوانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر او بر شاعر می‌پردازد. شاعر با زبان استعاری و کنایه‌ای، از سرخوشی و شگفتی ناشی از لبخند معشوق صحبت می‌کند و همچنین به تشنگی عاطفی و درونی خود اشاره دارد. او معشوق را به عنوان منبع نور و زندگی معرفی می‌کند و از عشق و وابستگی به او سخن می‌گوید. شاعر به شرم و پاکدامنی معشوق اشاره می‌کند و به زیبایی‌های ظاهری و معنوی او پرداخته و در نهایت از تاثیرات عمیق عشق در وجود و زندگی‌اش سخن می‌گوید.