غزل شمارهٔ ۵۰۲۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش
کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟
ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است
که بحر را نکند پرده زبد خاموش
چو شمع کشته نلرزد به زندگانی خویش
زبان هر که شد از حرف نیک و بد خاموش
به گفتگوی تنک مایگان مبر غیرت
که زود می شود این سیل بی مدد خاموش
ز رهگذار نفس تیره می شود دلها
ز هیچ آینه خجلت نمی کشد خاموش
شکایت تو ز افلاک از درشتی توست
که خاک نرم بود در ته لگد خاموش
ز قحط شیر مروت سپهر خشک مزاج
مرا به جنبش گهواره می کند خاموش
چنان که طفل به تدریج می شود گویا
زبان عقل به تدریج می شود خاموش
اگر نسیم دم عیسوی شود صائب
چو غنچه تن به شکفتن نمی دهد خاموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به بررسی موضوع عشق و احساسات انسانی میپردازد و بیان میکند که عشق حتی پس از مرگ نیز خاموش نمیشود. شاعر بیان میکند که در مقابل سختیها و دشواریهای زندگی، عشق و احساسات نمیتوانند به سادگی خاموش شوند. همچنین، اشاره به ناتوانی انسان در برابر مشکلات و تغییرات در زندگی و فرهنگ دارد. در این شعر، اهمیت عشق و ارتباطات انسانی در مقابله با مشکلات مورد تاکید قرار گرفته و نشان داده میشود که هرگز نمیتوان عشق را کمرنگ و یا فراموش کرد.