نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش

به خاک شوره مریز آب زندگانی خویش

هوای نفس ز دست اختیار برده مرا

خجل چو موج سرابم ز خوش عنانی خویش

نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران

نفس چو راست کنم می برم گرانی خویش

همان ز چشم حسودان مرانمکدان است

اگر خورم جگر خود زبی دهانی خویش

درین جهان دل بی غم نمی شود پیدا

اگر برون دهم از دل غم نهانی خویش

فغان که نیست بغیر از دریغ و افسوسی

به دست آنچه مرا مانده از جوانی خویش

خجالت است نصیبم ز تنگدستیها

چو میهمان طفیلی زمیزبانی خویش

به تار خود نبود هیچ عنکبوتی را

علاقه ای که تو داری به زندگانی خویش

دلم همیشه دو نیم است چون قلم صائب

ز بس که منفعلم از سیه زبانی خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به جوانی و گذر عمر می‌پردازد و تأکید می‌کند که نباید در این دوران به خوش‌گذرانى‌ و تفریح بپردازد، زیرا زندگی به آسانی سپری نمی‌شود. شاعر احساس می‌کند که هوای نفس دچار او شده و از غم‌ها و رویدادهای زندگی رنج می‌برد. وی به حسد دیگران و تنگدستی نیز اشاره می‌کند و غم‌هایی که در دل دارد را نمی‌تواند ابراز کند. در انتها، او به دوگانگی احساساتش و تأثیر منفی زبان خود بر زندگی‌اش اشاره می‌کند که نشان‌دهنده ناامیدی و افسردگی اوست.