نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۶۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

درخون نشستم از نفس مشکبار خویش

چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش

انجم به آفتاب شب تیره را رساند

دارم امیدها به دل داغدار خویش

تا یک دل گرفته بود دربساط خاک

چون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش

انصاف نیست گرد یتیمی شود غریب

ورنه شکستمی گهر آبدار خویش

از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن

یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش

سنگ تمام درکف اطفال هم نماند

آخر جنون ناقص ما کرد کارخویش

دارد مرا ز دولت بیدار بی نیاز

شمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش

صائب چه فارغ است زبی برگی خزان

مرغی که در قفس گذراند بهار خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احساس تنگنا و درد عاطفی شاعر است. او در تلاش است تا از رنج‌های درونی خود بگوید و به احساس یتیمی و غریب بودن اشاره می‌کند. شاعر امیدها و آرزوهایش را به دل داغدارش می‌بندد و به تضاد بین زندگی و مرگ، خوشی و غم، و بهار و خزان می‌نگرد. او احساس می‌کند که از دولت و نعمت‌ها بی‌نیاز شده و نماد زندگی‌اش را مانند شمعی در دل شب زنده می‌بیند. در پایان، او به سرنوشت پرنده‌ای که در قفس به انتظار بهار است اشاره می‌کند، نشان‌دهنده‌ی محبوس بودن و عدم آزادی.