غزل شمارهٔ ۵۰۹۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در جهان دل مبند و اسبابش
می جهد برق از ابر سنجابش
گل سیراب ازین چمن مطلب
العطش می زند لب آبش
هر که پهلو ز لاغری دزدید
پهلوی چرب اوست قصابش
ملک حیرت چه عالمی دارد
آرمیده است نبض سیمابش
بس که بادام چشم او تلخ است
زهر می بارد از شکر خوابش
کی کند یاد از فراموشان ؟
طاق نسیان شده است محرابش
صائب ازآسمان امان مطلب
که به خون تشنه است دولابش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان زیباییها و پیچیدگیهای جهان میپردازد. شاعر به ما هشدار میدهد که نباید به ظواهر فریبنده دل ببندیم، زیرا زندگی و احساسات انسانها عمیقتر و پیچیدهتر از آن است که به نظر میرسد. او به تصویری از درد و نیرنگی که در دل افراد نهفته است اشاره میکند و از تلخیها و ناپایداریهای دنیا یاد میکند. همچنین، شاعر به حس تنهایی و فراموشی انسانها در این دنیا توجه دارد و به دنبال امیدی در این بیدردیهاست. در نهایت، او از آسمان و دنیای الهی درخواست کمک میکند تا از این وضعیت نجات یابد.